باران عشق

لا حول و لا قوه الا بالله

اوووووووووووووووووووووووووف

یادش به خیرررر . یه زمانی انقد وقت اضافه داشتم که نمیدونستم چیکار کنم . ولی همون روزا فکر میکردم اگه یه نی نی جدید داشته باشیم هم اوضاع خیلی فرق نمیکنه . اما این نهال بانوی شیطون هیچ وقتی برام نمیذاره . خیلی وقته که دیگه حتی برا خودمم وقت ندارم ولی ...   همه اینا جزیی از زندگی زیبای منه و به همشون میبالم و خدا رو صدهاااا هزار مرتبه شکر میکنم که خودم ، شوهرم و دوتا گل نازم سالمیم و وقتمونو صرف لذت بردن از زندگی میکنیم . خدا به همه سلامتی بده و خانواده ی چهار نفره ی منم در پناه خودش سلامت نگه داره . این روزا بیشترین خبرهای خونمون از کارا و شیطونیای نهال بانو هست و حسابی هممونو مشغول کرده .  باران گلی از بیست و چهارم اردیبه...
31 ارديبهشت 1394

نى نى كوچولوى خونمون و حال و احوال باران خانوم

تو يه روز خيلي قشنگ خانواده ى سه نفره ى ما چهار نفره شد و باران گلي حســــــــابى خوشحال بود و رو ابرا راه ميرفت  اون روزِ قشنگ ، سه شنبه دهم تير ماه ٩٣ بود. كه ساعت ده و ده دقيقه ى صبح نهال خانوم چشماى نازش رو به اين دنيا باز كرد و شد چهارمين عضوِ خانواده ى قشنگمون.  باران خانوم حساااابى ذوق داشت. كلي هم با پرستارا چونه زد كه بذارن شب بمونه بيمارستان ولي قبول نكردن. :(  از فرداش كه اومديم خونه هم مدام دور و بر نهال بانو ميچرخه و نازش ميكنه و باهاش حرف ميزنه. انقد كه الان كه ١٤ روزشه به جاي من فقط صداي باران رو ميشناسه و تا صداشو ميشنوه برميگرده سمتش . وقتي ميخوابه و من ميخوام به كارام برسم ميذارمش تو پشه بند و زيپشو...
24 تير 1393

شرح حال این روزهــــــــــای ما

یه مدته نتونستم خیلی وبلاگتو آپ کنم . آخه کامپیوتر ویروس گرفته . با تبلت هم که نمیشه عکس گذاشت :( دیروز لب تاب نانا جا موند خونمون . منم از فرصت استفاده کردم و عکساای این مدت رو میذارم  باشد که رستگار شویم   عکسا تو ادامه مطلب عید امسال عمه هانی و عمو رضا و حلی بلا اومدن پیشمون             یه روزشم با مانیا و خاله سولماز رفتیم آیس رینگ دامون . خیلیییییی خوش گذشت . بعدشم همونجا تو فودکورت شام خوردیم و اومدیم خونه .       الهی بمیـــــــــــــــــرم . مدرسه ها که باز شد همون هفته اول یه ویروس اوم...
15 خرداد 1393

تولدت مبارك خانوم گلِ من

الهي مامان دورت بگرده كه انقد بزرگ و خانوم شدي. امسال هشت سالت تموم شد و وارد نه سال شدي. چقدررررر زود ميگذرن اين ثانيه ها و ساعت ها. فكر كنم چشم به هم بزنم بايد تداركات عروسيتو ببينم.    امسال به خاطر شرايط من ، رضايت دادي كه تولدتو خانوادگي بگيريم و بچه هاي مدرسه رو بيخيال شدي. البته يه تولد كوچولو هم با دوستاي خوب و قديميت تو پارك شهر گرفتيم. تولد خانوادگي عاااالي بود. نهار رفتيم خونه ماميران و بعد از نهار من و خاله ساناز و آزاده رفتيم تو اتاق و يه سري بادكنك باد كرديم. بعد خاله ساناز شما رو به بهونه ي بازي برد تو اون يكي اتاق و من و آزي و بابا تند تند وسايل تزئيني و بادكنكا رو وصل كرديم. منم اومدم تو اتاق و به ش...
15 خرداد 1393

ساميار جون تولدت مبااااارك

بالاخره پسر دايي رسول به دنيا اومد.  دوشنبه يكم ارديبهشت نود و سه ساعت نه و سي و هشت دقيقه صبح ساميار جون با وزن سه کیلوگرم چشماي قشنگشو به اين دنيا باز كرد. خيلي نانازي و گوگوليه. شيطون بلاست ، به لباس پوشوندن و حموم كردن هم حسابي حساسه و خونه رو ميذاره رو سرش  شما هم حساااابي ذوقشو ميكنين و نميتوني ازش دل بكني. تو روز همش خونه دايي هستيم. اميدوارم عاقبت بخير بشه. دوماديشو ببينيم انشالله به موقع ، نهال جون هم به سلامتی دنیا بیاد و هممونو خوشحال کنه   اولین عکس سامیار گوگولی جلو در اتاق عمل   اینجا آوردنش تو بخش پیش مامانیش   اینم جلو در خونه   اینم باران جیگ...
4 ارديبهشت 1393

تولد ماهک و مانیا

این هفته دو تا تولد دعوت بود گل دخملی . یکی تولد ماهک جون که تو خونه شون بود و تولد مانیا جونم که تو استخر هتل مارینا بود و هر دو تولد حساااابی بهتون خوش گذشت . تولد ماهک با تم بالماسكه که به دلیل طبقه سوم بودن همون جلو در ازت عکس گرفتم فقط :)     اینم تولد مانیا که خیلی از عکساش به دلیل غیر اسلامی بودن حذف شده   ...
5 فروردين 1393

گردش

هتل داریوش و کشتی تفریحی پنجشنبه شب و جمعه ظهر هفتم و هشتم اسفند ٩٢ شام و محوطه هتل داریوش                       پرش روی عرشه کشتی تفریحی       ...
16 اسفند 1392

ساحل مرجان ، جمعه دوم اسفند نود و دو ، با عمه نيلو

ديروز با عمه نيلو و مهموناي ماميران كه يه سريشون فاميلاي دايي ايرج بودن و يه سريشونم فاميلاي اقا ناصر ، رفتيم ساحل مرجان ، خيلي خوش گذشت ، با عمه نيلو ( يا به قول حلما اووووييييي ) كلي عكس انداختيم و بعد از نهارم رفتيم سمت انتهاي پارك مرجان و با اسبايي كه تازه گذاشتن اونجا هم كلي عكس انداختيم بعدشم يه دوري تو بازارا زديم و اومديم خونه :)   امروز صبح زود هم عمه نيلو پرواز داشت و برگشت تهران. صبح كه پاشدم نبود دلم گرفت. اخه از تهران كه اومده بوديم ديگه انقد تنها نبودم ولي امروز صبح رو همش تو خونه تهناي تهنا بودم. عكساي ديروز رو تو ادامه ميذارم . قرررربون اون ژستات برم من               ...
3 اسفند 1392

نی نی جدید

ديروز طي يك عمليات انتهارى يه راز بزرگو براي باران جـــــــــــــون فاش كررررردم . دیروز صبح نشسته بوديم داشت ميپرسيد ني ني زندايي كي به دنيا مياد. بعد يهو زد زير گريه كه ما چرا ني ني دار نميشيم و من ميدونم ديگه نميتونيم ني ني دار بشيم و ....   بميرم الهي مثل ابر بهاااار اشك ميريخت. كلي صحبت كرديم اخرشم گفتم بيا امروز بريم سونو ببينيم ني ني هست يا نه . بايد ديروز ميرفتم ان تي اخه. خلاصه به دكتر سونوگرافي گفتم دخترم نميدونه بهش بوگو. دستگاهو كه گذاشت گفت به بهههه شما كه ني ني داري.  الهي فداش بشم. باران پشت دكتره وايساده بود دستاشو گره زده بود به هم و تند تند صلوات ميفرستاد. وقتي دكي بچه رو نشونش داد نزديك...
4 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران عشق می باشد